تحولات اخیر ثابت کرد که الگوی مهار و حذف انصارالله از صفحه شطرنج منطقهای، شکست بنیادین خورده است. تثبیت مواضع زمینی در ساحل غربی همراستا با اهرمهای دریایی در بابالمندب، صنعا را به یک بازیگر تعیینکننده فراملی ارتقا داده است.
تحولات اخیر در یمن، نقطه عطفی در تاریخ منازعه دهساله این کشور به شمار میرود. آنچه در هفتههای اخیر با تحرکات ائتلاف سعودی تحت پوشش طرحهای مشترک غربی برای امنیت دریانوردی کلید خورد، با ضدحملات پیشدستانه، عمیق و چند بُعدی صنعا نه تنها خنثی شد، بلکه موازنه راهبردی را به نفع محور مقاومت دگرگون ساخت.
تثبیت کنترل بر نوار ساحلی، تسلط بر گلوگاههای حیاتی در دهانه بابالمندب نظیر بندر مخا و جزیره میون و فلجسازی شبکههای نظامی وابسته به دشمن، نشان از گذار انصارالله از یک نیروی مقاومت محلی به یک بازیگر مسلط دریایی و اثرگذار بر امنیت انرژی بینالملل دارد.
فروپاشی استراتژی فشار نیابتی و بازدارندگی پیشدستانه
طراحی اخیر ریاض مبتنی بر یک فرضیه سنتی بود: فعالسازی همزمان جبهههای داخلی (مأرب، جوف و ساحل غربی) برای کاهش تمرکز صنعا بر پرونده فلسطین، نقش آن در محور مقاومت و کاهش اهرم فشار آن بر بابالمندب. با این حال، واکنش راهبردی انصارالله متکی بر دو متغیر پیشرفته بود: اشراف اطلاعاتی پیشرفته و ساختاریافته و دکترین ضربه پیشدستانه.
هدف قرار دادن دقیق اتاقهای فرماندهی، خطوط تدارکاتی و ذخایر تسلیحاتی در عمق ساحل غربی و جبهههای شرقی، فرصت هرگونه هماهنگی عملیاتی را از نیروهای وابسته به عربستان و امارات سلب کرد. این تفوق اطلاعاتی، شکافهای دیرینه میان گروههای تحت امر ریاض و ابوظبی (از جمله نیروهای طارق صالح و شورای انتقالی جنوب) را عمیقتر و انسجام آنان را به نقطه فروپاشی نزدیک ساخت.
ژئوپلیتیک «یمن مفید» و تثبیت دسترسی به دریا
کنترل بر بخش اعظم مناطق جمعیتی، زیرساختهای انسانی و قلب سرزمینی یمن (که از آن به عنوان یمن مفید تعبیر میشود) همچنان در اختیار حکومت صنعا است. آنچه معادلات کنونی را برگشتناپذیر میسازد، پیوند موفقیتآمیز اقتدار صنعا از ارتفاعات دفاعی به آبهای آزاد است. با استقرار بر مدخل بابالمندب، انصارالله عملاً بر یکی از حساسترین گلوگاههای جریان انرژی جهان مسلط شده است؛ عاملی که نشان میدهد دیگر نمیتوان راهبرد مهار این جنبش را صرفاً در چارچوب عملیات هوایی یا محاصره اقتصادی تعریف کرد.
معادله تنگهها و خطای محاسباتی آمریکا
ایالات متحده و متحدانش در مواجهه با قدرت نوظهور یمن با یک بنبست تحلیلی مواجهاند. تحمیل هزینه اقتصادی بر بازیگران غربی بدون نیاز به پیروزی نظامی مطلق در یک جنگ کلاسیک، هسته مرکزی دکترین انصارالله است. اکنون واشنگتن و ریاض با پدیده جدیدی در حوزه تنگههای مرتبط با انرژی روبهرو شدهاند: تهدید جریان صادرات از تنگه هرمز و همزمان انسداد یا پرهزینه شدن مسیرهای جایگزین در بابالمندب و دریای سرخ. هدف قرار گرفتن زیرساختهای حیاتی انتقال نفت نظیر خطلوله شرق به غرب عربستان نشان داد که سناریوی جایگزینی مسیرهای صادراتی تنگه هرمز برای ریاض عملاً آسیبپذیر و پرمخاطره است. این امر گزینههای مداخله مستقیم نظامی غرب را به دلیل پرهزینه بودن و پیامدهای تورمی شدید بر بازار انرژی جهانی، به شدت محدود کرده است.
ابعاد منطقهای و بینالمللی
در سطح منطقهای، تلاش رژیم صهیونیستی برای نفوذ اطلاعاتی در ساحل غربی یمن، عمدتاً از طریق شبکهسازی با عناصر وابسته به امارات، تاکنون منجر به دستاورد راهبردی معناداری نشده و اولویت اصلی رژیم همچنان معطوف به جبهههای لبنان و کرانه باختری است. آمریکا نیز با وجود پشتیبانی از عملیات نیروهای متحد سعودی، از ورود مستقیم یا فرماندهی میدانی احتراز کرده و این تردید را میتوان ناشی از ارزیابی هزینه-فایده بالای درگیری مستقیم با یک بازیگر غیردولتی دانست که طی بیش از یک دهه توانسته الگوی بازدارندگی نامتقارن مؤثری بسازد. موازی با این، تلاشهای میانجیگرانه کشورهایی چون عمان، مصر، ترکیه و چین نیز تاکنون نتوانسته منطق میدانی حاکم بر بحران را تغییر دهد.
نسبت ایران با تحولات جدید یمن
نسبت ایران با این تحولات را میتوان در سه محور کلیدی صورتبندی کرد:
۱. همافزایی بازدارندگی بدون مداخله مستقیم: این تحولات، عمق استراتژیک محور مقاومت را توسعه داده و هزینه هرگونه تقابل با تهران را چندبرابر ساخته است.
۲. برهم زدن معماری امنیتی غربمحور: پیوند خوردن امنیت خلیج فارس به دریای سرخ، تلاشهای آمریکا برای تفکیک پروندههای منطقهای را ناکام گذاشته و اصرار تهران بر ضرورت یک آتشبس و توافق فراگیر و امنیت جمعی بومی در غرب آسیا را تثبیت میکند.
۳. تغییر موازنه با ریاض: شکست سعودی در مدیریت جبهههای داخلی یمن، ریاض را ناگزیر به سنجش دوباره مواضع خود در تعاملات دیپلماتیک با تهران خواهد کرد.
0 دیدگاه